آقای الف ، خانوم میم و پدر پولدار
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
آقای الف و خانوم میم ، موفق شدند خانه ای اجاره کنند که سقفی داشته باشد و زیر آن زندگی مشترک خود را شروع کنند . خانه ای با دو اتاق روشن .
خانه ی آنها طی دو روز تمیز شد ، وسایل اولیه خریداری شد ، پرده ها سفارش داده شد و اولین غذای آنها زیر سقفی دوست داشتنی آماده شد .
الف احساس آرامش عجیبی در خود دارد و از زندگی و کار خود لذت می برد و همچنان به دنبال آرزوهای خود دست از تلاش بر نمی دارد . آقای الف بخش اعظم موقعیت فعلی خود را مدیون بابای پولدار خود است . کسی که او را با کاری جدید و در واقع با دنیایی جدید آشنا کرد . الف همیشه آروز داشت یک شرکت تبلیغاتی داشته باشد و اکنون او به کمک بابای پولدار خود به این آرزو رسیده است .
به نظر آقای الف ، همه ی ما در مسیر زندگی خود با آدمهایی آشنا می شویم که سخاوتمندانه تجربه های خود را هدیه می دهند . الف این آدمها را به تعبیر رابرت کیوساکی و شارون لچر ، نوسنده های کتاب بابای پولدار - بابای بی پول ، بابای پولدار می نامد . البته منظور آقای الف از بابای پولدار کسی است که پولی به تو نمی دهد و تنها راه کسب و کار درست و مدیریت را به تو نشان می دهد تا خود به درآمد دست پیدا کنی .
آقای الف دوست دارد بهمراه خانوم میم و همه ی آدمهایی که می خواهند از بابای پولدار خود قدردانی کنند ، لیوان خود را بالا ببرد با آرزوی سلامتی برای باباهای پولدار و همچنین بابای خودش که بسیار دوستش می دارد .
کلید
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
یک دفتر گرفتم و با دو نفر از گروه قبلی قرار داد بستم . کلید ، اسمی که از این به بعد با این اسم قرار داد می بندم و این یعنی آغاز کاری نو و تازه . من دنبال اهداف و آرزوهای خود هستم و ادامه می دهم و تمام سختیها را هم پشت سر خواهم گذاشت .
سخت ترین روزها ، التهاب و نگرانی با چاشنی هیجان ، ذوق و امید
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
این روزها برای من از سخت ترین روزها است چرا که کار ثبات لازم را ندارد ،
به نوعی باید تابع تصمیم گیری های دیگران بود و این سرعت را کاهش می دهد اما تمام این نگرانی ها ، مزایده ها و ... را با هیجان دنبال می کنم و با امید به آینده ای روشن و شور مبارزه و جنگیدن برای این زندگی ادامه می دهم .
تمام این شب نخوابیدن ها با استرس طی شدنها بالاخره جواب می دهد من مطمئنم .
پس هنوز هم دنبال رویاها و آرزوهای خود هستم .
با یادی از فیلم پاپیون اثر جاودانه فرانکلین جی شافنر
"من هنوز زنده ام حرومزاده ها"
جعبه های نورانی
شنبه نوزدهم فروردین 1391
برای همه ی رویاهای دوست داشتنی ام و برای همه آرزوهای بزرگم
، دوست دارم با لذت کار کنم .
و ما کوله بار خود را خواهیم بست
و در جستجوی خوشبختی خواهیم گشت .
همین نزدیکی است .
و آغاز سال 1391
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391امید ها و آرزوها
و سالی دیگر که از راه رسید ، سومین سال است که در این شهر هستم و کار می کنم و آرزوهایم را جستجو می کنم . احساس میکنم هر روز برای من روز جدیدی است که باید برای تمام کردنش تلاش کرد و شب ، پایان تمام تلاشهای من و آغاز آرامشی دلنشین است .
من برای همه ی این سالها از همه ی کسانی که با من بودند ممنونم .
و ۱۳۹۱ آغاز یک دهه ی طلایی است .
حافظ همیشه همراه است
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390
|
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
|
|
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست |
|
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
|
|
جمال چهره تو حجت موجه ماست |
|
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
|
|
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست |
|
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
|
|
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست |
|
به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
|
|
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست |
|
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
|
|
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست |
|
اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
|
|
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست |
با تشکر ویژه از شروین فدایی عزیز
که همیشه همراه است و دوست .
و در انتهای یک سال خوب
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390یک سال خوب به پایان رسید ، سال ۱۳۹۰
سال خوبی بود .
سال کار و زندگی . امیدوارم برای همه خاطره های خوبی در این سال مانده باشد .
و ... در انتظار بهار .
به یاد تمام شعر هایی که خواندم
یکشنبه چهاردهم اسفند 1390مدتهاست به قدری درگیر کار شده ام و شعر نخوانده ام که ... امروز قبل از شروع کارم شعری از شاملو می خوانم :
در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم .
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که می زنی مکرر کن .
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دست می دارم .
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد ...
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم ،
در فراسوهای پرده و رنگ .
در فراسوهای پیکرهای مان
با من وعده دیداری بده .
احمد شاملو ، اردیبهشت ۱۳۴۳ ، شیرگاه
برای خودم
یکشنبه سی ام بهمن 1390
خیلی وقتها ،
کارهایی را انجام می دهیم که دیگران خوششان بیایید : احمقانه
خیلی وقتها ،
دیگران را به خودمان ترجیح می دهیم : فروتنانه
و خیلی وقتها ،
کسی ما را نخواهد دید یا نمی خواهند ببینند ... متاسفانه .
من ،
کاری را انجام می دهم که خودم راضی باشم
و خودم دوست داشته باشم : خود خواهانه
و خودم را ترجیح میدهم : کودکانه
باشد تا در مورد دیگران قضاوت نکنم و
انتظاری از ایشان نداشته باشم ... بیطرفانه .
سیامک
روبر برسون یا قدرت الله صلح میرزایی !
سه شنبه هجدهم بهمن 1390نشست پرسش و پاسخ فیلم سینمایی «چک» و متنی که در ابتدای این جلسه
«کاظم راستگفتار» به شرح زیر قرائت کرد
و من روزی کلنگی بر دوش خواهم گذاشت و جلد همه کتابهای جهان را پاره خواهم کرد. بر روی تیتراژ همه فیلمهای جهان شوی شهرام صولتی ضبط خواهم کرد. بر کله همه تئوری پردازان جهان گونی خواهم کشید و همه آهنگهای جهان را به ترک یک mp3 تبدیل خواهم کرد. من جهان را از بیماری پیش داوری ناشی از نامها نجات خواهم داد. آن وقت تو را دعوت میکنم که همه کله پاچهای با هم بزنیم و هم فیلمهای بینام ببینیم، بی آن که بدانیم «روبربرسون» آن را ساخته یا «قدرت الله صلح میرزایی».
نقل از سایت سینمای ما
شام ایرانی
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390در شبکه نمایش خانگی بالاخره برنامه ای عرضه شد که یاد آور برنامه ها و سریالهای سالهای دور و دوست داشتنی بود : شام ایرانی ، اثری از بیژن بیرنگ .
آقای بیژن بیرنگ ممنون به خاطر ساخت این برنامه و همه ی سریالها و برنامه های شما ، براستی موجی از زندگی در آثار شما وجود دارد که مرا به وجد می آورد . امیدوارم فرصتهای بیشتری را شکار کنید و ما همچنان بیننده ی شما باشیم .
و جعبه ی دوست نداشتنی
شنبه پانزدهم بهمن 1390
برنامه های تلویزیون را که نگاه می کنم ، غم تمام عالم وجودم را فرا می گیرد ...
کارگران مشغول کارند ...
یکشنبه نهم بهمن 1390

Lunch atop a Skyscraper (New York Construction Workers Lunching on a Crossbeam) is a famous photograph taken in 1932 by Charles C. Ebbets during construction of the RCA Building (renamed as the GE Building in 1986) at Rockefeller Center.
بسیار این عکس را دوست دارم
فتح جهان ، پایان جنگ و بوسه ...
شنبه بیست و چهارم دی 1390
جنگ جهانی سومی
در کار نخواهد بود
می خواهم
با یک بوسه
جهان را فتح کنم
قسمتی از اشعار هادی خوانساری در کتابش با عنوان "قاچاق عطر تو" و با تشکر ویژه از خانم فریده اشرفی و نوشته ی ایشون در روزنامه ی روزگار ۲۲ دیماه نود با عنوان قاچاق شعر
امشب در کافه یک عاشقانه مخصوص سرو می شود
دوشنبه نوزدهم دی 1390
دلتنگ می شوم گاهی
صدای تو را می خواهم
با دستانت
با چشمانت ، که مرا در خود غرق می کند
تو کیستی ؟
که ذهنم را اینچنین از آن خود کرده ای .
دلستر لیمویی به طعم لبهای تو غبطه می خورد
که شیرین است و شاد .
توضیح : قطعه فوق شعر نیست زیرا که من شاعر نیستم ، تنها ادای دینی است به کلماتی که در ذهنم گهگاه رژه میروند . قصدم تنها دعوت آنها است به این مهمانخانه ، تا همه در کنار هم باشیم .
اشعار الهام بخش امروز در کافه ، سر میز شما
دوشنبه نوزدهم دی 1390
صداي خالص بچگانه مايکل جکسون اولين بار در پنج سالگي، زماني که به مهد کودک مي رفت، قلب شنوندگان را تسخير کرد. در مراسم جشن کريسمس مدرسه مايکل پنج ساله آهنگ «بر تمام کوه هاي جهان صعود کن» را که از فيلم «اشک ها و لبخندها» (آواي موسيقي) فرا گرفته بود، خواند. صداي او چنان حضار، معلم ها و شاگردان را تحت تاثير قرار داد که اشک از چشمان بسياري از آنها سرازير شد. جالب اينجاست که مايکل از تمامي شعرها و آهنگ هاي اين فيلم، اين آهنگ آرام و بسيار سخت را اجرا کرد .
بر تمام کوه هاي جهان صعود کن،
تمام چشمه هاي جهان را جست وجو کن،
تمام رنگين کمان هاي عالم را دنبال کن، تا به رويايت برسي؛
رويايي که سرشار از زندگي است و عشقي که مي تواني اهدا کني ...
هر روز از زندگي ات را، تا زماني که زنده هستي ...
|
نوشتاري از محمدرضا لطفي به بهانه مرگ مايکل جکسون |
|
|
|
پست ۱۷/۵/۱۳۸۸ |
حقیقت تلخ
جمعه شانزدهم دی 1390
دروغ ، این حقیقت تلخ
واقعیت آشکار زندگی هر روزه ما .
گاهی لازم است با خودمان صادق باشیم و از دار زدن حقیقت در برابر چشم همگان بپرهیزیم .
ممکن است فیلم نامه را بقیه نیز خوانده باشند ...
پست ۳۱/۴/۱۳۸۸ ...
کافه آنتراکت ، هر شب ساعت 11
یکشنبه یازدهم دی 1390
اولین مطلب منتشر شده در کافه آنتراکت به بهانه سالگرد افتتاح این کافه در دنیای مجازی ...
پسرک چوبی
عاشق دختر کبریتی شده بود
و خیلی هم دوستش داشت .
از هیکل قشنگش خوشش می اومد
و با خودش فکر میکرد
که اون چه پر شور و حرارته .
ولی مگه ممکنه یه شعله
برای یه تیکه چوب و یه
کبریت روشن بمونه ؟
آخرش این شعله کار خودش رو می کنه .
همونطور که پسرک قصه ما رو سوزوند .
"تیم برتون"
دیماه سال ۹۰
با منتخبی از مطالب قدیمی و خاطره انگیز
کافه آنتراکت شما را به صرف خواندن دعوت می نماید

