نویسنده :
سیامک - ساعت 11:3 روز سه شنبه سوم آذر 1388
تنها دو بار زندگی می کنیم ! نام یک فیلم است ، ساخته بهنام بهزادی .

فیلم داستان سیامک انتصاری پور (علیرضا آقاخانی) است که دانشجوی اخراجی رشته پزشکی بوده است و سالیان سال است که راننده مینی بوس می باشد. او که از درد شدید و فلج کننده کمرش رنج می برد به توصیه پزشک از رانندگی بر حذر داشته می شود اما به کارش ادامه می دهد و در اثر یک حمله عصبی می میرد. او این بار از قبر بیرون می آید و سعی می کند تا کارهایی را که سالها حسرت انجام ندادن آنها را داشته به سرانجامی درست برساند. در این میان او به قصد انتقام یکی از کسانی که سبب اخراج او از دانشگاه شده است، می رود و قصد کشتن او را می کند. اما آن مرد را مستاصل تر از خود می یابد و پس از خودکشی مرد از تصمیم خود برای انتقام منصرف می شود. به سراغ یکی از دوستان دوره دانشگاهش- منیژه احمدی- می رود و از عشق خاموش خود به او می گوید. او حتی قصد کشتن شوهر منیژه را می کند اما در لحظه آخر منیژه او را از این تصمیم منصرف می کند و از او می خواهد تا از زندگی اش بیرون رود. در این بین سیامک بر سر یک کوله پشتی با شهرزاد (نگار جواهریان) آشنا و عاشق او می شود. شهرزاد که خود را یک شاهزاده از جزیره ای دوردست می پندارد، پس از کش و قوس هایی سیامک را رها می کند. سیامک پس از مرگ دوستش، ناصر (رامین راستاد)که در کارهای خلاف است میتی بوس خود را به آتش می کشد و به دنبال شهرزاد که با او تماس گرفته . به او ابراز علاقه کرده، به روستایی مرزی در دل کوهی برفی می رود.
قسمتی از داستان فیلم به نقل از سایت سینمای ما و بیش از دو سال انتظار برای اکران این اثر بسیار زیبای سینمایی !!!
نویسنده :
سیامک - ساعت 16:27 روز جمعه بیست و نهم آبان 1388
کافه آنتراکت افتخار دارد که این عکس را امشب روی دیوار خود داشته باشد .

انسان زاده شدن ، تجسد و ظيفه بود :
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن ، توان ديدن و گفتن ، توان اندهگين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت دل ، توان گريستن از سويدای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جليل به دوش بردن بار امانت
و توان تحمل غمناک تنهايی
تنهايی
تنهايی
تنهايی عريان .
انسان دشواری وظيفه است.
احمد شاملو شاعر دوست داشتنی ما بود یادش گرامی ...
نویسنده :
سیامک - ساعت 23:57 روز یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
باز گردد عاقبت این در ؟ بلی
رخ نماید یار سیمین بر ؟ بلی
ساقی ما یاد این مستان کند ؟
بار دیگر با می و ساغر ؟ بلی
این سر مخمور اندیشه پرست
مست گردد زان می احمر ؟ بلی
مولانا
نویسنده :
سیامک - ساعت 19:58 روز چهارشنبه بیستم آبان 1388
یک
بار به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای؟ »
گفت
« لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمیشوم .»
دَمی اندیشیدم و گفتم « درست است ؛ چونکه من هم مزه این لذت را چشیدهام .»
گفت « فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند .»
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .
هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند .
برگرفته از: پیامبر و دیوانه – اثر جبران خلیل جبران ، برگردان نجف دریا بندری
نویسنده :
سیامک - ساعت 21:35 روز دوشنبه هجدهم آبان 1388
زورگو
همين چند روز پيش ، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچه هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . به او گفتم : بنشينيد «يوليا واسيلياِونا» ! ميدانم كه دست و بالتان خالي است
امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد . ببينيد ، ما توافق كرديم
كه ماهي سي روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
-نه من يادداشت كرده ا م ، من هميشه به پرستار بچه هايم سي روبل ميدهم . حالا به من توجه كنيد . شما دو ماه براي من كار كرديد .
- دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه ، من يادداشت كرده ا م . كه ميشود شصت روبل . البته بايد نُه
تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه ميدانيد يكشنبه ها مواظب
«كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد . و سه تعطيلي… «يوليا
واسيلياونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي
صدايش درنميآمد .
- سه تعطيلي ، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار . «كوليا» چهار روز مريض
بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشيد .
دوازده و هفت ميشود نوزده .
تفريق كنيد… آن مرخصيها… آهان… چهل ويك روبل ، درسته ؟
چشم چپ «يوليا واسيلياِونا» قرمز و پر از اشك شده بود . چانه ا ش ميلرزيد .
شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي . دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .
- و بعد ، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد . دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي تر از اين حرفها بود ، ارثيه بود ، امّا كاري به اين موضوع
نداريم . قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم . موارد ديگر : بخاطر بي
مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد . 10 تا كسر
كنيد . همچنين بي توجهي تان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا » فرار
كند شما مي بايست چشم هايتان را خوب باز ميكرديد . براي اين كار مواجب خوبي
ميگيريد .
پس پنج تا ديگر كم ميكنيم . …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد .
« يوليا واسيلياِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من يادداشت كرده ا م .
- خيلي خوب شما ، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم ، چهارده تا باقي ميماند .
چشم هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد . طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي لرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم . سه تا از
چهارده تا به كنار ، ميكنه به عبارتي يازده تا ، اين هم پول شما سه تا ، سه
تا ، سه تا … يكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت : متشكّرم
جا خوردم ، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم ؟
- به خاطر پول .
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم ؟ دارم پولت را ميخورم ؟ تنها چيزي که ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم ؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
- آنها به شما چيزي ندادند ! خيلي خوب ، تعجب هم ندارد . من داشتم به شما حقه
ميزدم ، يك حقه ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم . همشان اين جا توي
پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد ؟ چرا اعتراض نكرديد ؟ چرا صدايتان درنيامد ؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله ، ممكن است
بخاطر بازي بيرحمانه ا ي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود .
آنتوان چخوف .
چقدر راحت ميشود زورگو بود ، وقتی صدای کسی در نمی آید .
نویسنده :
سیامک - ساعت 21:20 روز شنبه شانزدهم آبان 1388
مادر مُرد ، از بس که جان ندارد ...
دیالوگ بیاد ماندنی فیلم مادر اثر علی حاتمی که امشب در گوش من همچنان تکرار می شود .
شانزدهم آبانماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت ، مادربزرگ بعد از یکسال مبارزه با سرطان درگذشت .
روحش شاد ...
کافه آنتراکت از تمامی دوستانی که همدردی نمودند تشکر ویژه می نماید .
و امیدوار است مادر بزرگ ها بیشتر در کنار ما بمانند ، بر ماست تا قدردان و سپاسگذارشان باشیم .
امشب شمع ها در آنتراکت برای تمامی مادربزرگ ها روشن است .

نویسنده :
سیامک - ساعت 18:50 روز جمعه پانزدهم آبان 1388
Three geese in a flock
one flew east , one flow west
And one flow over the cuckoo's nest
از گله غازها
یکی پرید به خاوران
یکی پرید به باختران
یکی به آشیون فاخته پر کشید .
داخلی - سالن عمومی - شب
مک
مورفی بر می گردد و می رود جلوی پنجره ایستگاه پرستاری پشت صف بیماران می
ایستد . بیماران منتظرند تا داروهایشان را بگیرند . مک مورفی به پشت پنجره
می رسد و لیوانش را می گیرد ، اما قرص را نمی خورد .
مک مورفی (به سر پرستار) : من رو ببخشین خانوم ، می تونم چیزی ازتون بپرسم ؟
سرپرستار (مودبانه) : بله آقای مک مورفی .
مک مورفی :
نظرتون چیه که برای مدتی موسیقی رو خاموش کنین ، تا این مردها صدای تفکر خودشون رو بشنون ؟

قسمتی از فیلمنامه پرواز بر آشیانه فاخته اثر لارنس هابن و بو گلدمن ، بر اساس داستانی از کن کیسی
به کارگردانی میلوش فورمن
این فیلم در ایران تحت عنوان دیوانه از قفس پرید دوبله شد .
برنده
اسکار : بهترین فیلمنامه اقتباسی ، بهترین بازیگر مرد (جک نیکلسون) ،
بهترین بازیگر نقش اول زن (لوئیس فلچر) بهترین کارگردانی و بهترین فیلم
همچنین نامزد اسکار : بهترین بازیگر نقش دوم مرد (براد دوریف) ، بهترین فیلم برداری ، بهترین تدوین ، بهترین موسیقی .
بر گرفته از شماره 85 مجله فیلم نگار آبانماه 88
نویسنده :
سیامک - ساعت 22:51 روز سه شنبه دوازدهم آبان 1388
برای آیندگان
راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم
کلمات بی گناه نابخردانه می نماید
پیشانی صاف نشان بیعاری است
آن که می خندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است
چه دورانی
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش جنایتی است
چرا که از اینگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهای بی شمار
خموشی گزیدن است !
نیک آگاهیم که نفرت داشتن
از فرومایگی حتی
رخساره ی ما را زشت می کند
نیک آگاهیم
که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی
صدای ما را خشن می کند
دریغا !
ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد
خود
مهربان شدن نتوانستیم !
چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود
از ما
ای شمایان
با گذشت یاد آرید
برتولت برشت متولد 10فوریه 1898 و درگذشته 14 اوت 1956 نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست بود .
نویسنده :
سیامک - ساعت 23:13 روز شنبه نهم آبان 1388
آنسوی خط ، تنها هیجان می شنوم
هیجان دختری که از شنیدن صدای قطار باری جیغ میزند از فرط شادی ، کنار ریل
دلم برای دخترک تنگ می شود ناگهان
و دلم برای قطار باری نیز ...
"و این نور بالای لوکوموتیو پیر است که با صدایی خشک و خشن ،
تنها حرکت خویش را فریاد می زند و این خودِ زندگیست . "
آری ، حرکت حتی قطاری سنگین سرشار از زندگیست ...

و سالهاست دیگر شیشه های اتاقم از سر و صدای حرکت لوکوموتیوها نمی لرزد
دیگر سکه های دو تومنی بزرگ من روی هیچ ریلی تبدیل به شمشیر نمی شود
هیچ خروس جنگی ای به یاد نمی آورد روزی روی ریلی مبارزه کرده باشد
مدتهاست از خودکشی مرد نا امید روی ریل می گذرد
اما من اینجا با هیجان دختری کنار ریل سرشار از بودن می شوم ...
سیامک
آبان ماه - 88
نویسنده :
سیامک - ساعت 0:5 روز جمعه هشتم آبان 1388
شکاف لبهامان
به خنده ای گشوده اگر می شد
شاید ترحم آفتاب گرممان می کرد
و در رطوبت این همه اشک
نمی پوسیدیم
حالا
بعد از این همه سال و آن شب بارانی
در این دقیقه ای که نه باران می بارد و
نه هوا سرد است
نگران آمدنت هستم
با این همه ، اگر آمدی
مانتوی بلند و ضخیمی بپوش
موهایت را پنهان کن
از باب احتیاط
چتری هم بردار
من
نگران آمدنت هستم .
حافظ موسوی - خرداد 73
نویسنده :
سیامک - ساعت 1:4 روز چهارشنبه ششم آبان 1388
کافی شاپ فنجون ، اراک ، انتهای خیابان نیسانیان
جایی برای اینکه لحظات خوبی را در آن بگذرانید و در حالیکه از منوی منحصر به فرد و جذاب فنجون لذت می برید می توانید از مجموعه کتابهای موجود در فنجون چند خطی بخوانید . جای قشنگی است پیشنهاد کافه آنتراکت برای ملاقات در شهر ...

نویسنده :
سیامک - ساعت 1:36 روز جمعه یکم آبان 1388
یاران به مرافقت چو دیدار کنید
شاید که ز دوست یاد بسیار کنید
چون باده خوشگوار نوشید به هم
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید
به سلامتی شروین دوست خوب کافه آنتراکت ...
در پست بعدی پاتوقی را معرفی خواهیم کرد تا به خود آنتراکتی دهید در دنیای حقیقی ، در شهر ...
نویسنده :
سیامک - ساعت 21:38 روز سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
با امیر قدم زدیم ، خیابانها را طی کردیم و حرف زدیم و مدتها طول کشید
تا رها شدن را آموختیم
قانون بزرگ زندگی ما
رهایی ، این حس شگفت انگیز و بزرگ
قانونی برای پرواز ... رها همچون جاناتان لیوینگستون ، مرغ دریایی .

امشب در کافه برای سلامتی همه انسانهای رها ، لیوانها به هم خواهند خورد .
نویسنده :
سیامک - ساعت 17:41 روز شنبه هجدهم مهر 1388
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : "باید رفت"
قسمتی از شعر کتیبه اثر مهدی اخوان ثالث م. امید
نویسنده :
سیامک - ساعت 17:4 روز جمعه دهم مهر 1388
سبز سبز سبز
اینجا باید مواظب سر خود باشی
یا دورنگی یا یکرنگ
ضربه میخوری اما سرشار از انرژی به سمت هدف قل میخوری
تحمل کن
تحمل کن
از چوبها نترس ، این ضربه های دوست داشتنی را تحمل کن
چیزی به آخر این بازی و برنده شدن هم رنگها نمانده ...
سبز سبز سبز ، میزی شگفت انگیز که روی آن هیجان با دسر فرصت سرو می شود .
قسمتی از خاطرات یک توپ بیلیارد
قسمت امتیاز دهی به مطالب کافه نیز راه اندازی شد ، با کلیک روی ستاره هر پست امتیازی که برای آن پست میدهید ثبت خواهد شد .
نویسنده :
سیامک - ساعت 16:46 روز چهارشنبه هشتم مهر 1388
نا امیدی هم گاهی انسان را سر پل روزمرگی یقه می کند ...
امروز دوست داشتم تنها یک قهوه تلخ داشته باشم و برای دقایقی به تمامی این بیست و نه سال نظری
بیندازم ، به تمام اشتباهاتم و به تمامی شکستها حتی .
و بعد خودم را به خاطر تمام آنها ببخشم و دوباره شروع کنم ، با دنیایی تازه .
نویسنده :
سیامک - ساعت 1:25 روز چهارشنبه یکم مهر 1388
کافه آنتراکت مفتخر است در این روزهای خیس و زیبا ، شما را به خواندنی های گرم دعوت کند .
همچون قزل آلا ، این ماهی شگفت انگیز برای زندگی بجنگیم .
گاهی باید خلاف جهت آب شنا کنیم تا بزرگ شویم و قوی تر .
قزل آلا : هوش و ظرافت و زيبايي اين ماهي قابل تحسين است اما قدرت و جنگجويي وصف ناپذير اين ماهي او را از ديگر گونه ها متمايز ميسازد ضمن اینکه ميتواند آبي با فشار و سرعت هفتاد كيلومتر بر ساعت را بشكافد و مسير خود را طي نمايد .
یک پیشنهاد نارنجی و کمی رمانتیک :
- اولین پاییز رویایی ، آغوشی خیس و بوسه هایی گرم . لطفا امتحان کنید و این لذت را از دست ندهید .
و یک فنجان شعر با طعم امید :
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
م - امید
نویسنده :
سیامک - ساعت 14:21 روز پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
وقتی که شاد می شوم از خوردن یک لیوان آب یخ !!!
آه میکشم از سرمای این لیوان سوزان
و
جگری که می سوزد و سیراب نمی شود لبی
که
تنها نام تو را بر خود
جاری
که رود بود و خشک شد
انگار
وقتی صدای تو را نشنید...
گاهی دلم تنگ می شود
گاهی که یاد
گاهی که شاد
وقتی که ناز
نازنینم
شراب که میخوردیم
گونه های تو قرمز و لیوان مست و من نه
که چشمان تو
قرارم ربود چنان که
شراب رنگ پریده عرق کرده بود
مستی از یاد برده بودم
من که همیشه می خواستم
که باشم
با تو انگار همیشه هستم مستم ...

نویسنده :
سیامک - ساعت 18:22 روز شنبه بیست و یکم شهریور 1388
تنها ، گرسنه ، خسته
و شاید بهترین لذت گاهی ، خوردن یک ساندویچ مغز باشد .
این غذای پیچیده ، اما در کاغذی سفید و ساده .
- زرد یا مشکی ؟
- مشکی لطفا .
گاهی بهترین جای این شهر همان ساندویچی قدیمی خیابان شریعتی است .
زنده باد جعفر ساندویچی
توجه : پست بعدی شعری است با طعم شراب ، ویژه منوی پاییزه کافه آنتراکت .
جلسه آینده هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی در روز چهارشنبه ۱ مهر با موضوع نقد وبلاگ سالهای بلند من بی تو به آدرس http://sanfuni.blogfa.com/ راس ساعت ۵ توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز در کانون کار آفرینی استان مرکزی برگزار می شود.
آدرس: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار آفرینی استان مرکزی طبقه چهارم
(( موسسه زیست محیطی کیمیای سبز))
نویسنده :
سیامک - ساعت 0:56 روز پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
خورخه لوئيس بورخس
اسدالله امرايي
در جايي متروك در ايران برجي سنگي هست كه خيلي بلند نيست، نه در دارد نه پنجره . توي تنها اتاق كثيف و مدور آن يك ميز و نيمكت چوبي هست . در آن سلول مدور مردي كه شبيه من است با حروفي مينويسد كه من سر در نمي آورم ، شعري طولاني در باره ي مردي كه در سلول مدور ديگري دربارهي مردي شعري مينويسد كه در سلول مدور ديگري ... اين رشته سر دراز دارد و هيچ كس قادر نيست آنچه را زندانيها مي نويسند بخواند .
برگرفته از وبلاگ اسدالله امرائی ، مترجم برجسته و دوست داشتنی .